تبليغاتX
سطرهای پنهانی

;




سطرهای پنهانی
از گلستان من ببر ورقی


یلدا
 شب کم‌کم داشت از نیمه می‌گذشت...؟ فقط همین را می‌دانست؛ شهر شلوغ‌تر از شب‌های قبل بود اما او هیچ صدایی را نمی‌شنید جز خش‌خش جارویی که آرام آرام برگ‌های آخرین شب پاییز را جابه‌جا می‌کرد؛ 

نگاه به ساعتش کرد تا پایان پاییز چندساعت، شاید چندسال مانده بود ...

سال‌ها بود که رفتگر خسته شهر یلدا را نمی‌شناخت

 



نوشته شده توسط مهسا کلانکی در چهارشنبه سی ام آذر 1390

.:: ::.





شش عدد کوچکی نیست
دائم در ذهن خود مرور میکنی؛ شش شاید عدد بزرگی نباشد، اما برای تو کم نیست؛ حاصل خون دل‌های زیادی است که برای رسیدن به مقصد خورده‌ای؛ رنج‌هایی که فقط خدا می‌داند و بس.

می‌گوید خسته‌ای؛ ... درست است خسته‌ام؛ روزگار سختی است...وقتی پنجره‌ات آسمان ندارد و دلت روزنه‌ای به نور ...ترانه‌هایت  گرفتا ر بغض‌اند. از من نخواه که بجنگم دوست من. خودت هم خوب می‌دانی یک سرباز وقتی شکست می‌خورد که انگیزه‌اش تمام شود، نه گلوله‌هایش.

می گوید: ولی روزی را به یاد بیاور که قهرمان تمام نبردها بودی. می‌توانی از نو شروع کنی، فقط باید تمام زخم‌ها را فراموش کنی.   

تو لااقل خوب می‌دانی یک پنجره جدید برای تنفس می‌خواهم، یک روزنه تازه برای تابیدن نور. من دلم را در حوالی همین نزدیکی‌ها جا گذاشته‌ام. روح آدمی باید خیلی بزرگ باشد با ته‌مانده‌هایش بتوان سر پا ایستاد و پس از هرشکست از نو شروع کرد. شش سال هرکسی با خنجر خودش به تو نیشتری زده است. نمی دانی چقدر زمان می‌برد تا این زخم‌ها التیام یابد. آن چه را که مانند کودکی بزرگش کرده ای، شاهد رشد کردنش بوده ای، زمین خورده است، دستش را گرفته ای؛ به آسانی از تو می‌گیرند و تو می مانی با عمری که رفته است؛ تمام خاطرات تلخ و شیرینی که از مقابل چشمت رژه می‌رود.

 تو راست می گویی، زندگی همین است؛ دل بستن و دل کندن.  اما چه کنم که دلم در جای دیگری ریشه کرده است. دل من آرامگاه خاطره‌هایی است که مرده‌اند و هیچ‌کس برایشان سیاه نپوشید. کاش می‌شد این زخم ها را درمان کرد. کاش می‌شد ظلم‌هایی را بر تو کرده‌اند را از یاد برد.

دوست من نگران نباش. بازهم در ته قلبم امید دارم روزی خورشید از روزنه‌ای که دوستش دارم، طلوع می‌کند ...   

پ. ن: دوست و همکار عزیزی که بسیاری از قضاوت‌هایت بر اساس نوشته‌های وبلاگ من بود، امیدوارم وقتی این مطلب را می خوانی باز هم درباره من قضاوت کنی.



نوشته شده توسط مهسا کلانکی در سه شنبه پانزدهم آذر 1390

.:: ::.





تکریم
بر دیوار شهر بَنِر جالبی جلب توجه می‌کرد؛ تصویر پیرمردی که با نگاهی سرد و حسرت‌بار، عصایش را زیر چانه‌اش زده بود و با لبخند به روبرو می‌نگریست. زیر بنر نوشته شده بود: تکریم سالمندان را فراموش نکنیم.

چند روز بعد، عکس جوانی شیک‌پوش و مغرور که ساعت مچی‌اش را تبلیغ کرده بود، جای عکس پیرمرد را گرفت.

حالا لبخند پیرمرد زیر پای عابران خاک می‌خورد



نوشته شده توسط مهسا کلانکی در جمعه بیست و هفتم آبان 1390

.:: ::.





چند حکایت از این روزهای من
این روزها چقدر دلم مي‌خواهد با تو به سفر بروم. در يك جاده پردرخت بي‌انتها. جاده‌اي كه هرگز به پايان نرسد... سوار بر خودرويي كه نه بوق داشته باشد نه ترمز!!

این روزها چه حس عجیبی دارم. جهان را نگرد پیدایم نمی‌کنی، همین اطراف جایی در لاک خودم گم شده‌ام.

این روزها غافلگیری هم مرا غافلگیر کرده است؛ وقتی انتظار نداری حرفی بشنوی و می‌شنوی...وقتی انتظار چنین رفتاری را نداری و می‌بینی...وقتی انتظار نداری اتفاقی رخ بدهد و می‌دهد...

این روزها شبیه به یک افسر نظامی پیر هستم ـ که خسته از همه جنگ‌های نابرابر ـ دلخوش کرده است به آهنگ‌های قدیمی. تو ای پری کجایی ...

این روزها چشم‌هایت بیش از هرچیزی در نهانخانه ذهنم پنهان شده. همان نگاهی که هردویمان خوب به خاطر داریم. یادش به خیر قلبم را همیشه می‌لرزاند...

حال از همه این روزها که بگذریم برای سفر با تو آماده‌ام با چمدانی بسته و دلی آماده رفتن ...



نوشته شده توسط مهسا کلانکی در شنبه چهاردهم آبان 1390

.:: ::.





دو مسیر
وقتی به هم رسیدیم هوا آفتابی بود و هردو از یک مسیر رفتیم؛ وقتی خواستیم خداحافظی کنیم ابر آسمان را گرفته بود؛ تو از شمال رفتی و من از جنوب. باران هم رد پای هردوی ما را پاک کرد

نوشته شده توسط مهسا کلانکی در شنبه سی ام مهر 1390

.:: ::.





دیگری

آن روزها زیاد از دیگری می‌گفت، می‌گفت دیگری همه چیز دارد، جذابیت چهره‌اش بیش از حد است، نگاهش دلرباست، کلامش فراسوی دنیاست و آن روزها دنیا برای او بود با دیگری و من تنها شنونده حرف‌هایش...

و او رفت به دنبال دیگری ...

و این سرنوشت مشترک ما بود، من به دنبال او بودم، او به دنبال دیگری و دیگری به دنبال .... و هر سه تنها ماندیم



نوشته شده توسط مهسا کلانکی در جمعه یکم مهر 1390

.:: ::.





حاصل جمع و تفریق اضداد
ظاهری محکم و صبور، باطنی پاک و مسموم، چهره‌ای پریشان و معصوم، طوفانی دائم و درونی، آرامشی به ظاهر و مصنوعی، سرودی تلخ و سروری بی‌دوام، خنده‌های آمیخته با اشک، مبارزی بدون سلاح و ... این‌ها شاید چهره کم‌رنگی از زن ایرانی باشد؛ موجودی حاصل جمع و تفریق اضداد 

پی‌نوشت: این روزها وقتی سری به فضای مجازی میزنی و در وبلاگستان واژه زن را جستجو می‌کنی تنها به ناامیدی و افسردگی می‌رسی. به راستی چرا؟  



نوشته شده توسط مهسا کلانکی در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390

.:: ::.





خانه دوست کجاست؟
این روزها همه چیز وارونه شده. باور کن دیگر نمی‌توانی پیدایش کنی. دستش را بگیری، دستت را بگیرد و از عمق قلبت با او سخن بگویی.

می‌ترسی از اعتمادی که باز هم به تاراج برود. چقدر دلت برای شنیدن واژه رفیق تنگ شده. چرا همه آدم‌ها نقاب به صورت می‌زنند. مثل همان چیزی که در میرا می‌خوانی.

 این روزها وقتی در اوج اندوه با هزار پرسش بی‌پاسخ رها شده‌ای هر چقدر هم فریاد بکشی رهگذران همین حوالی خانه دوست کجاست؟ بازهم صدایی نمی‌شنوی ...



نوشته شده توسط مهسا کلانکی در جمعه یازدهم شهریور 1390

.:: ::.





عشق را هم خاک کردیم
می‌گوید: به دنبال عشق نباش، عشق فقط یک فریب است، یک دروغ، رویا، اسطوره و ... لیلی، مجنون، فرهاد، شیرین، بیژن، منیژه ... همه برای قصه‌ها هستند.

می‌گوید: در روزگار ما وقتی همه چیز را با پول به تو می‌دهند، عشق‌ هم جیره‌بندی شده، دیگر کسی حال و هوای این چیزها را ندارد..

می‌گویم ولی می‌شود عاشق بشویم ...و هیچ کس نگوید وای ...چرا قدر خودت را نمی‌دانی تو باید همیشه معشوق باشی! با نیشخندی معنادار نگاهم می‌کند و می‌گوید: حالا تو بشین تا وقتی که موهایت به رنگ دندان‌هایت سپید شد کسی که ایده‌ال توست عاشقت شود و تو هم عاشق او بشوی)

چه نسلی شده‌ایم، دیگر عشق را هم نمی‌شناسیم. خوشا به حال زمانه‌ای که مردمانش عشق را می‌شناختند. البته تو حق داری عزیز، دیگر زمانه ما زمانه عشق نیست. در دردشمارهای عمر ما دیگر عشق جایی ندارد  ... دور افتاده‌ایم ...خودمانیم عشق‌های رنگ و فریب را جایگزین تپیدن‌های قلبمان کردیم! آسان ارزش شب‌زنده‌داری‌ها و بی‌قراری‌های دلمان را از یاد بردیم.

نسل ما نسل خشکسالی عشق است ...دیگر نه  کسی پنجره‌های رو به کوچه باغ را می‌شناسد و نه کوچه‌های  مهتابی و نه اضطراب انتظار را کشیدن و نه هزار و یک شب گریستن را ...سال‌هاست که عشق را به خاک سپرده‌ایم. راستی کسی پیدا می‌شود خون کشتن عشق را از دستان ما پاک کند؟

پی‌نوشت: این مطلب خطاب به دوست عزیزی است که عقیده دارد در این زمانه دیگر مجالی برای عاشق شدن نیست



نوشته شده توسط مهسا کلانکی در جمعه بیست و یکم مرداد 1390

.:: ::.





بازهم گذشت؛ بازهم دیگری می‌رود و تو می‌مانی؛ باز هیاهوی زندگی تکراری مثل قفس؛ میله‌ میله چشم‌انداز نگاهت می‌شود ...آه از این زندگی تکراری و روزهای بر باد داده و دست‌های خالی ...به خودم می‌گویم  باز تو می‌مانی و ضعف انگشتانت که توان برداشتن یک میله از هزار میله این قفس سخت را ندارد ...تو می‌مانی و حسرت درک آسمان ...درک پرواز ...درک رهایی ...گاهی دوقدم مانده به آسمانی و اسیر ...گاهی کنج اتاقت منزوی هستی و در اوج رهایی بالهایت بسته است؟ چقدر باید بجنگی با سرنوشت تا روزی تقدیر تو را به گوشه‌ دیگری از هستی پرتاب کند... راستی چقدر این روزها قهرمان خسته‌ای هستی ... قهرمانی که از روزهای در راه می‌ترسد ...

نوشته شده توسط مهسا کلانکی در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390

.:: ::.





Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by satrhayepenhani
This Themplate By Theme-Designer.Com

منوی اصــــلی -------------------- Menu

دربــــــــــــــاره -------------------- About

دوستـــــــــــان -------------------- Links

آرشـــــــــیو -------------------- Archive

پیشـــــین -------------------- Previous

لینکستان -------------------- LinkDump

دیگر مــــوارد -------------------- Others

امکانات جانبی
theme-designer.com