اگر جنگی پیش آید دلم استوار خواهدبود
خدا نور من و منجی من است، از که بترسم
خدا پناه جان من است از که بیم کنم
مزامیر
از گلستان من ببر ورقی
اگر جنگی پیش آید دلم استوار خواهدبود
خدا نور من و منجی من است، از که بترسم
خدا پناه جان من است از که بیم کنم
مزامیر
مجبور بود کوچک شود، رنگ ببازد، خود را فدا کند تا دیگران بزرگ شوند
با دوستش درد دل میکرد، دوستش گفت: من هم خالی میشوم تا دیگران پر شوند
سرنوشت مداد و خودکار همین است.
من با تو آسماني
آن سوي آفتاب
نشستهام با چشمهاي باراني
تو مرا گمشده
من تو را مژدگاني
بار ديگر كه به دست آيي
از دست نميدهمت
به آساني
یگانه راه دل بریدن از تمام زندگی است
آن چه جان من برای آن
رنج بیشمار برده است
دیشب صدایم کردی، مثل همیشه صدایت را دوست داشتم. دلم میخواست این بار در آغوش بگیرمت و آن قدر فشارت دهم که جرأت نکنی از من جدا شوی. آخه قبول کن که هشت سال خیلی؛ هشت سال باور نکردهام که بهار بدون تو زمستان میشود.
بوی پیراهنت، دقیقاً همان پیراهنی که روز آخر، وقت رفتن به بیمارستان تنت بود؛ این بو را دوست داشتم از تمام عطرهای دنیا بیشتر. دیشب هم همین بو را میدادی. دیشب دلم میخواست آنقدر فشارت دهم که جرأت نکنی هفتهبههفته و ماهبهماه به دیدنم نیای؛ ای کاش دیشب این قدر زود روز نمیشد و من تو را بیشتر لمس میکردم و بیشتر با تو میدویدم، میخندیدم و بازی میکردم؛ اما دیشب مثل بقیه شبها گذشت و من پس از به صدا درآمدن زنگ ساعت باز هم فهمیدم که تو دیگر نیستی و حالا بین من و تو یک دنیا فاصله است.
دلم را با دلت تقسیم کردم
نمی خواهم بمانم روبرویت
تو را در قلب خود ترسیم کردم
کاش از روز اول میدانستم که همیشه دوست دارد به آن سوی دیوار فکر کند.
دانش آموزان نوشتند پرنده
داخل پرانتز
حالا
پرنده تنها بود
آزردهدل و غریب راهم کردی
مانند همیشه روسیاهم کردی
گفتم که به انتظار من باش ای دوست
خندیدی و بیصدا نگاهم کردی