تبليغاتX
سطرهای پنهانی

سطرهای پنهانی

از گلستان من ببر ورقی

اگر لشگری سوی من آید نمی‌ترسم

اگر جنگی پیش آید دلم استوار خواهدبود

خدا نور من و منجی من است، از که بترسم

خدا پناه جان من است از که بیم کنم

مزامیر

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 9:37  توسط مهسا کلانکی  | 

به یاد نادر ابراهیمی که دو روز قبل در سرزمین کوچک خود آرام گرفت

مجبور بود کوچک شود، رنگ ببازد، خود را فدا کند تا دیگران بزرگ شوند

با دوستش درد دل می‌کرد، دوستش گفت: من هم خالی می‌شوم تا دیگران پر شوند

سرنوشت مداد و خودکار همین است.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 8:16  توسط مهسا کلانکی  | 

تو با من زميني مي‌شوي

من با تو آسماني

آن سوي آفتاب

 نشسته‌ام با چشم‌هاي باراني

تو مرا گمشده

من تو را مژدگاني

بار ديگر كه به دست آيي

از دست نمي‌دهمت

به آساني

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 12:50  توسط مهسا کلانکی  | 

سکوت تو

یگانه راه دل بریدن از تمام زندگی است

آن چه جان من برای آن

رنج بی‌شمار برده است

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 15:7  توسط مهسا کلانکی  | 

و این نامه یک خواهر است به برادری که هشت سال قبل با پرستوها کوچ کرد

دیشب صدایم کردی، مثل همیشه صدایت را دوست داشتم. دلم می‌خواست این بار در آغوش بگیرمت و  آن قدر فشارت دهم که جرأت نکنی از من جدا شوی. آخه قبول کن که هشت سال خیلی؛ هشت سال باور نکرده‌ام که بهار بدون تو زمستان می‌شود. 

بوی پیراهنت، دقیقاً همان ‌پیراهنی که روز آخر، وقت رفتن به بیمارستان تنت بود؛ این بو را دوست داشتم از تمام عطرهای دنیا بیشتر. دیشب هم همین بو را می‌دادی. دیشب دلم می‌خواست آن‌قدر فشارت دهم که جرأت نکنی هفته‌به‌هفته و ماه‌به‌ماه به دیدنم نیای؛ ای کاش دیشب این قدر زود روز نمی‌شد و من تو را بیشتر لمس می‌کردم و بیشتر با تو می‌دویدم، می‌خندیدم و بازی می‌کردم؛ اما دیشب مثل بقیه شب‌ها گذشت و من پس از به صدا درآمدن زنگ ساعت باز هم فهمیدم که تو دیگر نیستی و حالا بین من و تو یک دنیا فاصله است.  

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 11:14  توسط مهسا کلانکی  | 

غروبی را به تو تقدیم کردم

دلم را با دلت تقسیم کردم

نمی خواهم بمانم روبرویت

تو را در قلب خود ترسیم کردم

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 8:22  توسط مهسا کلانکی  | 

از آن روز که دیوار جدایی‌ها شکست و دنیای ما یکی شد، او دیگر به من به فکر نمی‌کند.

کاش از روز اول می‌دانستم که همیشه دوست دارد به آن سوی دیوار فکر کند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 8:17  توسط مهسا کلانکی  | 

ساعت دیکته

دانش آموزان نوشتند پرنده

داخل پرانتز

 حالا

پرنده تنها بود

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 12:6  توسط مهسا کلانکی  | 

این دو بیت را زمانی که در سال دوم دبیرستان بودم سرودم، اما همیشه دوستش داشتم

آزرده‌دل و غریب راهم کردی

مانند همیشه روسیاهم کردی

گفتم که به انتظار من باش ای دوست

خندیدی و بی‌صدا نگاهم کردی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 15:11  توسط مهسا کلانکی  | 

مرد مثل همیشه با عصبانیت وارد خانه شد و شروع کرد به فریاد زدن، اما این دفعه برخلاف همیشه زن و بچه‌اش از او نترسیدند. صدایش را بالاتر بود، اما باز هم نگاهش نکردند. چند دقیقه بعد تلفن زنگ زد زنش گوشی را برداشت. صدایی پشت تلفن گفت: «خبر بدی برایتان دارم، متأسفانه شوهر شما در یک تصادف رانندگی جان باخته است»
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 13:22  توسط مهسا کلانکی  |