دائم در ذهن خود مرور میکنی؛ شش شاید عدد بزرگی نباشد، اما برای تو کم نیست؛ حاصل خون دلهای زیادی است که برای رسیدن به مقصد خوردهای؛ رنجهایی که فقط خدا میداند و بس.
میگوید خستهای؛ ... درست است خستهام؛ روزگار سختی است...وقتی پنجرهات آسمان ندارد و دلت روزنهای به نور ...ترانههایت گرفتا ر بغضاند. از من نخواه که بجنگم دوست من. خودت هم خوب میدانی یک سرباز وقتی شکست میخورد که انگیزهاش تمام شود، نه گلولههایش.
می گوید: ولی روزی را به یاد بیاور که قهرمان تمام نبردها بودی. میتوانی از نو شروع کنی، فقط باید تمام زخمها را فراموش کنی.
تو لااقل خوب میدانی یک پنجره جدید برای تنفس میخواهم، یک روزنه تازه برای تابیدن نور. من دلم را در حوالی همین نزدیکیها جا گذاشتهام. روح آدمی باید خیلی بزرگ باشد با تهماندههایش بتوان سر پا ایستاد و پس از هرشکست از نو شروع کرد. شش سال هرکسی با خنجر خودش به تو نیشتری زده است. نمی دانی چقدر زمان میبرد تا این زخمها التیام یابد. آن چه را که مانند کودکی بزرگش کرده ای، شاهد رشد کردنش بوده ای، زمین خورده است، دستش را گرفته ای؛ به آسانی از تو میگیرند و تو می مانی با عمری که رفته است؛ تمام خاطرات تلخ و شیرینی که از مقابل چشمت رژه میرود.
تو راست می گویی، زندگی همین است؛ دل بستن و دل کندن. اما چه کنم که دلم در جای دیگری ریشه کرده است. دل من آرامگاه خاطرههایی است که مردهاند و هیچکس برایشان سیاه نپوشید. کاش میشد این زخم ها را درمان کرد. کاش میشد ظلمهایی را بر تو کردهاند را از یاد برد.
دوست من نگران نباش. بازهم در ته قلبم امید دارم روزی خورشید از روزنهای که دوستش دارم، طلوع میکند ...
پ. ن: دوست و همکار عزیزی که بسیاری از قضاوتهایت بر اساس نوشتههای وبلاگ من بود، امیدوارم وقتی این مطلب را می خوانی باز هم درباره من قضاوت کنی.