تبليغاتX
سطرهای پنهانی

;




سطرهای پنهانی
از گلستان من ببر ورقی


دل بي دوست دلي غمگين است

کنار خیابان نشسته ام

راننده چرخ را عوض می کند

من از آنجایی که آمده ام راضی نیستم و

 به آنجایی که می روم دل خونینی دارم

پس از چه روی عوض کردن چرخ را با بی صبری می نگرم؟

برتولت برشت

نمي دانم چرا؟ اما زندگي ام شبيه اين شعر شده است. آدمي كه در گذر زمان كم كم دارد سقوط را تجربه مي كند. خسته است، نه جسمش بلكه روحش. گاهي فكر مي كردم جنگيدن مي تواند خيلي چيزها را تغيير دهد، اما اين روزها به اين نتيجه رسيده ام اين ها فقط براي اين است سر خودت را كلاه بگذاري. اصلا كجاي اين دنيا هستم؟ گاهی مجبوري خودت بزنی به نفهمی! گاهی به بی عاری... گاهی به... اما خسته ام...

وقتی قدرت نداری که به حقت برسی مجبور می شوی تن بدهی به یك زندگی مردابی... یا باید شهامت اين را داشته باشی و خودت رو رها کنی و هزینه‌ اش را هم بپردازي یا بماني و تا همیشه به شرایط ننگینی که برايت چیده میشود تن بدهی. اما ميان اين دو راه، من هميشه هزينه پرداخت كرده ام. هزينه سنگين بار غرورم را.

و اما دوست من، مي دانم كه فرسنگ ها از من دوري اما با پيامت باز مرا دلگرم كردي؛ دلگرم به اينكه باز هم مي توانم خودم باشم...

پ. ن: ممنونم از ليلاي عزيز



نوشته شده توسط مهسا کلانکی در سه شنبه دوم خرداد 1391

.:: ::.





كتاب زندگي
کتابی بر می دارم تا مگر میان تخیل ذهن نویسنده ای لحظه ای گم شوم و در خط به خط قصه ها شاید غصه های هزار رنگ زندگی را فراموش کنم اما نه... انگار به محض ورود من تمام شخصیت های داستان ها دست از تکاپو بر میدارند...همه می ایستند و نگران به من نگاه می کنند سکوت مطلق ... تنهایی مطلق... و شخصیتی که هیچ نویسنده ی آنقدر عاشقش نیست تا قصه ی زندگی اش را بنویسد یا نه ! یک خط برای او بنویسد... دلم می خواهد توی یکی از کوچه های هزار توی قصه های ‹هدایت› گوشه ای بنشینم و سرم را روی پایم بگذارم و آرام بمیرم...



نوشته شده توسط مهسا کلانکی در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391

.:: ::.





حرف های آرامش بخش
ساعت از ۱۰ شب گذشته است؛ در اعماق قلبت نگرانی از آینده و تنهایی ها؛ در سوی دیگر هم دلت گرفته است از تهمت هایی که به ناروا به تو زده اند. این موضوع قلبت را آزار می دهد که تحمل بار این همه تحقیر در سه ماه آسان نبوده است؛ با خودت می گویی چاره ای نبود باید خاطراتت را در کوله باری می پیچیدی و آن هایی را که دوستشان داشتی را ترک می کردی. فقط این را می دانی زمین و آسمان دست به دست هم دادند تا جایی را که شش سال تمام وجودت را گذاشته ای ترک کنی.

دلت گرفته است و نمی دانی باید به چه کسی پناه ببری. اینجا هست که چشمت ناگهان به قرآن کوچک جیبی روی طاقچه می افتد، ناخودآگاه بازش می کنی و آیه هایی می آید که دلت را می لرزاند؛ آیاتی از سوره نور: به یقین کسانی که آن تهمت عطیم را عنوان کردند گروهی توطئه گر از شما بودند گمان نکنید این ماجرا به زیان شماست، بلکه خیر شما در آن است. هریک از آن ها سهم خود را از این گناهی که مرتکب شدند دارند و آن کس از آنان که بخش مهم را بر عهده داشت عذاب عظیمی برای اوست. کسانی که زنان پاکدامن و بی خبر از هرگونه الودگی را متهم می سازند در دنیا و آخرت از رحمت الهی دور شدند و عذاب سختی برای آنهاست.

ایتجاست دلم آرام می گیرد و می گویم راضی هستم به حکمت خودت و در راهی که تو برایم انتخاب کرده ای قدم برمیدارم که عزت و ذلت در دست توست.

بازهم یاد این جمله می افتم هرچقدر تنهای تنها باشم باز هم خدا هست



نوشته شده توسط مهسا کلانکی در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390

.:: ::.





یلدا
 شب کم‌کم داشت از نیمه می‌گذشت...؟ فقط همین را می‌دانست؛ شهر شلوغ‌تر از شب‌های قبل بود اما او هیچ صدایی را نمی‌شنید جز خش‌خش جارویی که آرام آرام برگ‌های آخرین شب پاییز را جابه‌جا می‌کرد؛ 

نگاه به ساعتش کرد تا پایان پاییز چندساعت، شاید چندسال مانده بود ...

سال‌ها بود که رفتگر خسته شهر یلدا را نمی‌شناخت

 



نوشته شده توسط مهسا کلانکی در چهارشنبه سی ام آذر 1390

.:: ::.





شش عدد کوچکی نیست
دائم در ذهن خود مرور میکنی؛ شش شاید عدد بزرگی نباشد، اما برای تو کم نیست؛ حاصل خون دل‌های زیادی است که برای رسیدن به مقصد خورده‌ای؛ رنج‌هایی که فقط خدا می‌داند و بس.

می‌گوید خسته‌ای؛ ... درست است خسته‌ام؛ روزگار سختی است...وقتی پنجره‌ات آسمان ندارد و دلت روزنه‌ای به نور ...ترانه‌هایت  گرفتا ر بغض‌اند. از من نخواه که بجنگم دوست من. خودت هم خوب می‌دانی یک سرباز وقتی شکست می‌خورد که انگیزه‌اش تمام شود، نه گلوله‌هایش.

می گوید: ولی روزی را به یاد بیاور که قهرمان تمام نبردها بودی. می‌توانی از نو شروع کنی، فقط باید تمام زخم‌ها را فراموش کنی.   

تو لااقل خوب می‌دانی یک پنجره جدید برای تنفس می‌خواهم، یک روزنه تازه برای تابیدن نور. من دلم را در حوالی همین نزدیکی‌ها جا گذاشته‌ام. روح آدمی باید خیلی بزرگ باشد با ته‌مانده‌هایش بتوان سر پا ایستاد و پس از هرشکست از نو شروع کرد. شش سال هرکسی با خنجر خودش به تو نیشتری زده است. نمی دانی چقدر زمان می‌برد تا این زخم‌ها التیام یابد. آن چه را که مانند کودکی بزرگش کرده ای، شاهد رشد کردنش بوده ای، زمین خورده است، دستش را گرفته ای؛ به آسانی از تو می‌گیرند و تو می مانی با عمری که رفته است؛ تمام خاطرات تلخ و شیرینی که از مقابل چشمت رژه می‌رود.

 تو راست می گویی، زندگی همین است؛ دل بستن و دل کندن.  اما چه کنم که دلم در جای دیگری ریشه کرده است. دل من آرامگاه خاطره‌هایی است که مرده‌اند و هیچ‌کس برایشان سیاه نپوشید. کاش می‌شد این زخم ها را درمان کرد. کاش می‌شد ظلم‌هایی را بر تو کرده‌اند را از یاد برد.

دوست من نگران نباش. بازهم در ته قلبم امید دارم روزی خورشید از روزنه‌ای که دوستش دارم، طلوع می‌کند ...   

پ. ن: دوست و همکار عزیزی که بسیاری از قضاوت‌هایت بر اساس نوشته‌های وبلاگ من بود، امیدوارم وقتی این مطلب را می خوانی باز هم درباره من قضاوت کنی.



نوشته شده توسط مهسا کلانکی در سه شنبه پانزدهم آذر 1390

.:: ::.





تکریم
بر دیوار شهر بَنِر جالبی جلب توجه می‌کرد؛ تصویر پیرمردی که با نگاهی سرد و حسرت‌بار، عصایش را زیر چانه‌اش زده بود و با لبخند به روبرو می‌نگریست. زیر بنر نوشته شده بود: تکریم سالمندان را فراموش نکنیم.

چند روز بعد، عکس جوانی شیک‌پوش و مغرور که ساعت مچی‌اش را تبلیغ کرده بود، جای عکس پیرمرد را گرفت.

حالا لبخند پیرمرد زیر پای عابران خاک می‌خورد



نوشته شده توسط مهسا کلانکی در جمعه بیست و هفتم آبان 1390

.:: ::.





چند حکایت از این روزهای من
این روزها چقدر دلم مي‌خواهد با تو به سفر بروم. در يك جاده پردرخت بي‌انتها. جاده‌اي كه هرگز به پايان نرسد... سوار بر خودرويي كه نه بوق داشته باشد نه ترمز!!

این روزها چه حس عجیبی دارم. جهان را نگرد پیدایم نمی‌کنی، همین اطراف جایی در لاک خودم گم شده‌ام.

این روزها غافلگیری هم مرا غافلگیر کرده است؛ وقتی انتظار نداری حرفی بشنوی و می‌شنوی...وقتی انتظار چنین رفتاری را نداری و می‌بینی...وقتی انتظار نداری اتفاقی رخ بدهد و می‌دهد...

این روزها شبیه به یک افسر نظامی پیر هستم ـ که خسته از همه جنگ‌های نابرابر ـ دلخوش کرده است به آهنگ‌های قدیمی. تو ای پری کجایی ...

این روزها چشم‌هایت بیش از هرچیزی در نهانخانه ذهنم پنهان شده. همان نگاهی که هردویمان خوب به خاطر داریم. یادش به خیر قلبم را همیشه می‌لرزاند...

حال از همه این روزها که بگذریم برای سفر با تو آماده‌ام با چمدانی بسته و دلی آماده رفتن ...



نوشته شده توسط مهسا کلانکی در شنبه چهاردهم آبان 1390

.:: ::.





دو مسیر
وقتی به هم رسیدیم هوا آفتابی بود و هردو از یک مسیر رفتیم؛ وقتی خواستیم خداحافظی کنیم ابر آسمان را گرفته بود؛ تو از شمال رفتی و من از جنوب. باران هم رد پای هردوی ما را پاک کرد

نوشته شده توسط مهسا کلانکی در شنبه سی ام مهر 1390

.:: ::.





دیگری

آن روزها زیاد از دیگری می‌گفت، می‌گفت دیگری همه چیز دارد، جذابیت چهره‌اش بیش از حد است، نگاهش دلرباست، کلامش فراسوی دنیاست و آن روزها دنیا برای او بود با دیگری و من تنها شنونده حرف‌هایش...

و او رفت به دنبال دیگری ...

و این سرنوشت مشترک ما بود، من به دنبال او بودم، او به دنبال دیگری و دیگری به دنبال .... و هر سه تنها ماندیم



نوشته شده توسط مهسا کلانکی در جمعه یکم مهر 1390

.:: ::.





حاصل جمع و تفریق اضداد
ظاهری محکم و صبور، باطنی پاک و مسموم، چهره‌ای پریشان و معصوم، طوفانی دائم و درونی، آرامشی به ظاهر و مصنوعی، سرودی تلخ و سروری بی‌دوام، خنده‌های آمیخته با اشک، مبارزی بدون سلاح و ... این‌ها شاید چهره کم‌رنگی از زن ایرانی باشد؛ موجودی حاصل جمع و تفریق اضداد 

پی‌نوشت: این روزها وقتی سری به فضای مجازی میزنی و در وبلاگستان واژه زن را جستجو می‌کنی تنها به ناامیدی و افسردگی می‌رسی. به راستی چرا؟  



نوشته شده توسط مهسا کلانکی در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390

.:: ::.





Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by satrhayepenhani
This Themplate By Theme-Designer.Com

منوی اصــــلی -------------------- Menu

دربــــــــــــــاره -------------------- About

دوستـــــــــــان -------------------- Links

آرشـــــــــیو -------------------- Archive

پیشـــــین -------------------- Previous

لینکستان -------------------- LinkDump

دیگر مــــوارد -------------------- Others

امکانات جانبی
theme-designer.com