بعضی وقت ها درست رسیده ای به چند قدمی تمام شدن! هر چقدر وجودت را می کاوی هیچ چیزی انگار نداری که جمع و جورت کند... که برگردی به گذشته... این روزها همه می خواهند که برگردم به گذشته ... اما قدرتش را ندارم! نمی توانم شبیه باز کردن رج های بافتنی همه این راه هایی را که آمده ام برگردم... نمی توانم! هر چه فکر می کنم مسیر همین بود... راه همین بود... اما چیزی که می خواستم نیستم.

به فرض که تمام راه های پیش رو را بشود جور دیگری رفت... از خودم  و از دل چرکینم چگونه بگذرم ... کاش می توانستم خودم را خط بزنم... ذره ذره وجودم را بشکافم... خودم را بریزم دور... خودم را بار دیگر بسازم...

ناامید و دلگیرم... تمام این راهی که آمده ام تنها بودم... سخت بود... زحمت کشیدم... اما نشد ...

از تو کمک می خواهم؛ می گویی این راه را نرو که عاقبت به خیری ندارد

چه می توانم بگویم ...« آن‌چه تو می‌خواهی سرچشمه‌ سعادت ماست٬ مرگ و مصیبت بشر٬ تنهایی و ترس آزاردهنده٬ در هر لحظه از زندگی با فیض تو و عشق به دعا کردن و میل به رستگاری درهم آمیخته٬ و لحظه‌ای از هم جدا نمی‌شوند؛ حتي برای لحظه‌ای. هیچ‌چیز بر روی زمین نیست که نتوان در آن نشانه‌ای از مصیبت و رنج آدمی و فیض خداوندی  تو نیافت.»